معرفی تصویری روستای پاکل گراب و منطقه بیری در استان ایلام
بزرگ مرد ایل تشمال الله یار خان مولایی



بزرگ مرد ایل و شیخ بزرگ بیری


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 19:3  توسط حامد  | 


تنها اوست که میماند...
به بهانه از دست دادن بزرگ مردی از ایل علیشروان قاضی و جانباز سرافراز..(حاج قدرت الله مولایی)..

سالهاست که خانواده بزرگ مولایی و ابل بزرگ بیری( علیشروان) در غم از دست دادن بزرگ مردی چون الله یار مولایی به سوگ نشسته اند، هنوز بزرگی این داغ بر سینه احساس میشد که دست روزگار امان نداد چرخی زد و دوباره گلی از گلهای باغمان را ربود این بار حاج قدرت الله مولایی....
وای از امروزو وای بر این غم...
حاج قدرت برای ما مردم بیری نیازی به معرفی نداره اما برای برخی هم استانیهای عزیز که شناخت کمتری دارند به تاریخچه مختصری از زندگی و فعالیت های وی میپردازیم.
حاج قدرت از قضات دادگستری و جانباز سرافراز در استان ایلام و روستای پاکل گراب دیده به جهان گشود از همان دوران کودکی قلبی مهربان و ذاتی شوخ طبع داشت دوران کودکی و نوجوانی وی مصادف با پیروزی انقلاب اسلامی و سپس جنگ تحمیلی بود که در همان دوران نوجوانی بر اثر اصابت ترکش مین پای چپش از زانو قطع و به درجه ی والای جانبازی نائل گردید.
وی تحصیلات خود را در دوران ابتدایی و متوسطه در روستای پاکل گراب و سپس شهر ایلام به پایان رسانید و موفق به اخذ دیپلم در رشته علوم انسانی شد و پس از تحمل رنجها وسختیهای فراوان جواز حضور در دانشگاه علوم قضایی تهران را کسب و بصورت بورسیه وارد این دانشگاه شد در دوران دانشجویی ازدواج کرد و حاصل این ازدواج تنها یک فرزند بنام زهرا مولایی میباشد.
وی بلافصله بعد از اتمام تحصیلات عالیه به خدمت دستگاه قضا در امد و در دادگستری قصر شیرین فعالیت خود را اغاز کرد ، به طور عجیبی به سرزمین مادری خود و زادگاهش عشق میورزید حتی زمانی که در قصرشیرین . یا تهران خدمت میکرد به طور مداوم به زادگاهش(پاکل گراب) رفت وامد میکرد و با مردم زادگاهش و همشهریان خود با احترام و سوا از پست و مقامی که داشت، خالصانه و مخلصانه و به دور از غرور روبرو میشد همین امر باعث شد که وی از قصر شیرین به استان ایلام وارد شده و قریب یک دهه خالصانه در خدمت دادگستری استان ایلام در سطوح مختلف به فعالیت بپردازد بخصوص زمانی که در دادگستری شهرستان مهران فغالیت میکردند و واقعا با دل و جان در خدمت زائران امام حسین و مردم ان منطقه بودند طوری که ایت الله شاهرودی ریاست وقت قوه قضایه شخصا از وی و زحماتشان تشکر و قدردانی کردند و او را مایه عزت و افتخار استان ایلام و چهره ای ماندگار در سطح استان دانستند وی اواخر عمر با عزت خود در دادگستری تهران بزرگ به فعالیت پرداختند و متاسفانه در روز دوشنبه مورخ 28/10/92 در کمال بهت و ناباوری و افسوس همه در سن 42 سالگی بر اثر سانحه دلخراش تصادف در نزدیکی شهر صحنه جان به جان افرین تسلیم کرد
برخی از سمتهای این عزیز

- قاضی دادگاه عمومی و انقلاب قصر شیرین
- قاضی دادگاه عمومی استان ایلام
- رئیس دادگستری شهرستان مهران
- ریاست دادگاه خانواده شهید محلاتی تهران بزرگ
-معاون مجتمع قضایی شهید بهشتی تهران بزرگ
- معاون مجتمع شهید صدر
- معاون مجتمع شهید مفتح
- قاضی ویژه کارکنان دولت
- ریاست شعبه 125 مبارزه با تخلفات اداری
- بازرس شرکت ملی نفت ایران(اروندان)
و....


از مهمترین ویژگی های حاج قدرت همین ساده و خاکی بودنش بود هیچ وقت خودشو نمیگرفت با همه نشستو برخاست داشت همه سیمای اورا با تبسم شیرینی که همیشه برلب داشت به یاد دارند بسیار هنرمند و اهل دل بود و خط بسیار زیبایی نیز داشت. او اعتبار و افتخاری بود برای مردم ما و استان ایلام شاید بسیاری از مردم ما روز ختمش متوجه شدند که او که بود و چه مقامی داشت زمانی که گروه گروه از مقامات کشوری و لشکری و ادارات مختلف حضور داشتند و انوقت فهمیدیم که تو چقد خاکی و بی ریا بودی..


این ضایعه عصفناک را تسلیت میگویم به خانواده بزرگ مولایی ، ایل بزرگ بیری و علیشروان و تمام هم استانیهای عزیز..

باورم نمیشد که روزی فرا برسد که دلم برای هیچ کس به اندازه تو تنگ نباشد...
برای نگاه کردنت،خندیدنت،تبسم شیرینت و تمام لحظاتی که در کنارت داشتم..
باورم نمیشد روزی برسد که در حسرت تکرار دوباره تو باشم..
نمی دانستم روزی دیگر نیستی و هیچ کس..هیییچ کس....تکرار تو نخواهد شد..
ای وای از این پیدایش..که چرا؟؟...نخواهی دانست
زندگی خاطرهایی دارد که در ان خاطره ها خواهی سوخت...خواهی سوخت.. خواهی سوخت....

تا ابد نوکرت...حامد


مرحوم مغفور قاضی و جانباز سرافراز شادروان حاج قدرت الله مولایی


مراسم خاکسپاری حاج قدرتا الله مولایی (روستای پاکل گراب)

یادت تا ابد بر رواق سینه ام جاری

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 18:59  توسط حامد  | 

اقا ما یه مطلب درمورد ایل بیری نوشتیم کلی به ما انتقاد شده که چرا درمورد طایفه جابری کم نوشتی یا چرا طوایف کلمو نادیده گرفتی چرا گفتی ایل بیری یکی از ایلات بزرگ غرب کشوره و یا... باید خدمت مخاطبان عزیز عرض کنم که بنده خودم بیری هستم واز طایفه علیشروان علت اینکه از دیگر طوایف بیری کمتر نوشتم دال بر خصومت و یا از روی غرض نبوده بلکه اطلاعاتم در خصوص دیگر طوایف بسیار محدود بود و چون در ایلام زندگی نمیکنم اکثر مطالب را از اینترنت کسب کردم و دسترسی و پرس جو در مورد طوایف دیگر برام غیرممکن بود دوستان عزیز وبزرگوار و برادر بنده از طوایف کلم و جابری موسی و دوستان و به بزرگواری خود ببخشند و خیلی خوشحال میشوم که مطالب تکمیلی  رو برای بنده ارسال کنند تا مطلب را ویرایش کنم

هدف بنده ساختن یه وبلاگ در مورد روستای مادریم پاکا گراب و ایل بیری بوده امیدوارم دوستان با فرستادن مطالب و تصاویر در قالب نظر بنده را یاری کنند

بسیار متشکرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1392ساعت 18:8  توسط حامد  | 

راه باستانی پاساره(ریه گی پاساره) در روستای کهن چنارباشی


برچسب‌ها: اینم یه عکس جدید از ایالات بیری
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1391ساعت 23:2  توسط حامد  | 

خدايا ...!


در يخبندان چلهء زمستان ، لخت و برهنه به صليبم بكش ، و بميرانم.

در كوير سوزان در گرماى تموز هلاكم كن


در اين خاك غريب مثل نفرين شده ها عذابم بده و بميرانم .. اما ....!


اما خدا حواست باشد كه دلتنگ نميرم !


اگر هم دلتنگ مردم ....

به مادرم بگوييد :

بر روى جنازه ام چنگ بر گونه هايش نكشد ، دست هايش را گره نزند و

دور هم بچرخاند ، شيون و ناله نكند ، خاك بر سر و رويش نزند

به مادرم بگوييد :
از درد زخم هاى پنهان ، از بوى خون و فقر ، از حرف هاى زهرالود ،

كبيركوه لرزيد اما پسرت نلرزيد .

چونكه ... مادرم .....!

پسرت با قشنگترين حس دنيا مرد ؛

" عاشق مُرد "


به قلم دوست خوبم بهمن دارابی


برچسب‌ها: زخم عشق به قلم بهمن دارابی
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1391ساعت 0:4  توسط حامد  | 

الان که باخه وان فصل خزانم

مه بال شکیایگ کنجه ویرانم

و دل نالانو و چاو گریانم

فلک هی هاوار بی همزوانم

گلم ناامید جرگم سوزیاگه

وهارم خزان کولام رمیاگه

مرد پاییزی-ماندگار

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1391ساعت 22:21  توسط حامد  | 

هنگام  سپیده  دم  خـروس   سحری

دانی که چرا همی کند   نوحـه گری

یعنی  که   نمودند  در  آیـینه  صبح

کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری



برچسب‌ها: شبهای ایلام
+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1391ساعت 14:53  توسط حامد  | 

این روز ها زیادی ساکت شده ام


نمیدانم چرا حرفهایم به جای گلو از چشمهایم بیرون میایند..


دلم تنگ است

پرواز میخواهد

تا کجا،نمیدانم

از زمین بیزارم...


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1391ساعت 20:14  توسط حامد  | 

خــــدایــا دیـدی؟؟!!!

کلی بـــــــاران فرستادی تـــا این لکه هـــا را از دلـــم

 

بشویـــی...

 

...... من کـــه گفته بـــودم لکه نیست ،

 

زخــــــــــــــــــــــم است.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1391ساعت 4:14  توسط حامد  | 


مدتی ست زیاد حــرف میزنم..!

 

امّــا....

.

.

« حــرفم » را نمی زنم.!!

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1391ساعت 4:6  توسط حامد  | 

سلام ...

تقدیم به سفیدی میان سیایی ها، آشنای میان غریبه ها ،رایحه ی میان بی ذوق ها، انسانی بین بی انصافی ها....

 این بار می خواهم حرفی را بنویسم که شاید خیلی ها قبول نداشته باشند اینجا وبه این شکل گفته بشه ولی ....

 در این زمانه غلط و روزگار پایدار در ناپایداری ها ، در این زمانه که خدا هم بین ما غریبه

شده ، چقدر خوب است پاک بودن وپاک ماندن ...

 خواهری دارم ، پاک ، زلال ، بی ریا ، مهربان که بین ما آدما زندگی سبزی دارد.

 هنوز اصالت دارد ، هنوز نجابت دارد ، هنوز زلالتر از دریاست ، هنوز معصوم تر از ستارگان است ، هنوز بی ریاتر از همه دروغ ها وراست هاست .

«دریای بزرگ یا گودال کوچک آب فرقی نمی کنه ، زلال که باشی آسمان در توست » وزیباتر از همه زیبایی ها ونازیبایی هاست .

هنوز پاک بودن شیوه اوست فرشته ای زمینی بین ماست، خورشیدی است میان سایه ها و مهتابی بین تاریکی ها...

اما به خودم حسودیم میشه که این ملکه خاکی مرا برادر می خواند برادری که نابرادر بودن در این روزگار آسانتر از برادر بودن است .وقتی یک خواهر پاک تورا برادر می خواند چقدر مسئولیت سنگینی است

  برادر خوب بودن.....

خدایا! کمکم کن تا اعتماد یک بنده ی پاک را خوب پاسخ بگوییم کمکم کن ...

 ((((قابل اعتماد بودن ارزشمندتر از دوست داشتنی بودن است )



برچسب‌ها: خواهرم دوستت دارم
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1391ساعت 17:30  توسط حامد  | 

هرگز شیشه عطر از دستتان افتاده که بشکند؟

شیشه ی عطرم شکسته بود!

حیاط پر از بوی خدا شده بود!

ستاره ام ـدرشتُ درخشان ـ روبرویم پشت به دیوار سر بر گریبان برده بود...

و من در آغوش ماه برای همیشه به خواب رفته بودم!!!

با گونه ی خیسُ کبود‌ٍ سیزده سالگی

که جای آخرین بوسه ی مادرم بود......



شیشه ی عطرم شکسته بود!

حیاط پر از بوی خدا شده بود!

ستاره ام ـ درشتُ درخشان ـ روبرویم پشت به دیوار سر بر گریبان برده بود...

و من در آغوش ماه برای همیشه به خواب رفته بودم!!!

با گونه ی خیسُ کبود‌ٍ سیزده سالگی

که جای آخرین بوسه ی مادرم بود......



link: somayehh: شیشه ی عطرم شکسته بود! حیاط پر از بوی خدا شده بود! ست.. http://delshekaste.com/view/post:17478448#ixzz2D9TT0SpA

هرگز شیشه عطر از دستتان افتاده که بشکند؟

شیشه ی عطرم شکسته بود!

حیاط پر از بوی خدا شده بود!

ستاره ام ـدرشتُ درخشان ـ روبرویم پشت به دیوار سر بر گریبان برده بود...

و من در آغوش ماه برای همیشه به خواب رفته بودم!!!

با گونه ی خیسُ کبود‌ٍ سیزده سالگی

که جای آخرین بوسه ی مادرم بود......

هرگز شیشه عطر از دستتان افتاده که بشکند؟

شیشه ی عطرم شکسته بود!

حیاط پر از بوی خدا شده بود!

ستاره ام ـدرشتُ درخشان ـ روبرویم پشت به دیوار سر بر گریبان برده بود...

و من در آغوش ماه برای همیشه به خواب رفته بودم!!!

با گونه ی خیسُ کبود‌ٍ سیزده سالگی

که جای آخرین بوسه ی مادرم بود......


شیشه ی عطرم شکسته بود!

حیاط پر از بوی خدا شده بود!

ستاره ام ـ درشتُ درخشان ـ روبرویم پشت به دیوار سر بر گریبان برده بود...

و من در آغوش ماه برای همیشه به خواب رفته بودم!!!

با گونه ی خیسُ کبود‌ٍ سیزده سالگی

که جای آخرین بوسه ی مادرم بود......



link: somayehh: شیشه ی عطرم شکسته بود! حیاط پر از بوی خدا شده بود! ست.. http://delshekaste.com/view/post:17478448#ixzz2D9TT0SpA


link: somayehh: شیشه ی عطرم شکسته بود! حیاط پر از بوی خدا شده بود! ست.. http://delshekaste.com/view/post:17478448#ixzz2D9RQPMjN
شیشه ی عطرم شکسته بود!

حیاط پر از بوی خدا شده بود!

ستاره ام ـ درشتُ درخشان ـ روبرویم پشت به دیوار سر بر گریبان برده بود...

و من در آغوش ماه برای همیشه به خواب رفته بودم!!!

با گونه ی خیسُ کبود‌ٍ سیزده سالگی

که جای آخرین بوسه ی مادرم بود......

link: somayehh: شیشه ی عطرم شکسته بود! حیاط پر از بوی خدا شده بود! ست.. http://delshekaste.com/view/post:17478448#ixzz2D9RQPMjN
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1391ساعت 18:13  توسط حامد  | 

يک روز گرم، شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ هاي ضعيف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روي زمين افتادند.

شاخه چندين بار اين کار را درد منشانه و با غرور خاصي تکرار کرد تا اينکه تمام برگ ها جدا شدند و شاخه از کارش بسيار لذت مي برد.

برگي سبز و درشت و زيبا به انتهاي شاخه محکم چسبيده بود و همچنان در مقابل افتادن مقاومت مي کرد. باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ي خشکي که مي رسيد آن را از بيخ جدا مي کرد و با خود مي برد. وقي باغبان چشمش به آن شاخه افتاد با ديدن تنها برگ آن از قطع کردنش صرف نظر کرد . بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه و برگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين و چند بار خوش را تکاند تا اينکه به ناچار برگ با تمام مقاومتي که داشت از شاخه جدا شد و بر روي زمين افتاد باغبان در راه بازگشت وقتي چشمش به آن شاخه افتاد بي درنگ آن شاخه را از بيخ قطع کرد. شاخه بدون آنکه مجال اعتراض داشته باشد بر روي زمين افتاد .

ناگهان صداي برگ جوان را شنيد که مي گفت: اگر چه به خيالت زندگي ناچيزم در دست تو بود ولی همين خيال واهي پرده اي بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کنی نشانه  حياتت من بودم.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1391ساعت 14:29  توسط حامد  | 

و باران سخت می‌بارد در یک شب سرد پاییزی.

این آغازی دیگر است و این منم. گم‌شده در مه.

ستاره‌ای سرگردان در کهکشانی بی‌انتها.

فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک.

من گم‌شده‌ام.

من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک‌ترین شب‌ها و ابری‌ترین روزها را دارد و باد زیر

آوار غروب کوچه‌هایش را دلتنگ می‌نوازد، گم‌شده‌ام.

آری، من گم‌شده‌ام...

"مرد پاییزی"


+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1391ساعت 14:19  توسط حامد  | 

قانون تو تنهایی من است و تنهایی من قانون عشق...

عشق ارمغان دل دادگی ست و این سرنوشت سادگی ست...

چه قانون عجیبی! چه ارمغان نجیبی و چه سرنوشت تلخ و غریبی!

که هر بار ستاره های زندگیت را با دست های خود راهی آسمان پر ستاره کنی

و خود در تنهایی و سکوت با چشمهای خیس از غرور پیوند ستاره ها را به نظاره نشینی

و خاموش و بی صدا به شادی ستاره های از تو گشته جـــدا دل خوش کنی و باز هم تو بمانی و تنهایی و دوری...


+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1391ساعت 23:35  توسط حامد  | 

جاده هنوز خیس است

و

من همچنان می روم

به خیال رد پای اشکهایت

ولی تردید مرا زجر می دهد

نمی دانم این خیسی اشکهای توست

یا


خیسی شرم این جاده از شکست دوباره من؟

.

+ نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1391ساعت 3:39  توسط حامد  | 

 

عذرا، ليه دونياي پر هم وخمه
اگر داشتومد،مه له خم چمه

عذرا، ليه دنيا مه تنيا نكي
و دس غما گرفتار
نكي

روژ روشنم شو تار نكي

له زمه گه عشقه تو مه بارنكي
وت شروع كردد درد دله گد
گوش به و قصيم دين ومله گد
عاشق له باره ام فكر بد نكه
ره زندگيد توخود بن نكه
وتم اي عذرا نصيحت نكه
ميزان عشقم تو قيمت نكه
عشقه مه وه تو آخر حد نيره
عاشق له معشوق فكر بد نيره
منم او مسيح هميشه مصلوب
انتخاب كردم،عذرا و محبوب


((شعرزنده ياد جاودان اثرمرحوم تشمال _شاهپورمولايي رحمة اله عليه_ متخلص به مسيح مصلوب



برچسب‌ها: شعر کردی و بسیار زیبای عذرا اثر زنده یاد شادروان ش
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1391ساعت 2:42  توسط حامد  | 

شرط بو و بی تو برگم دوار بِیه


سفیدی روژم رنگ شوار بِیه


کز کز بنیشم کزی جرگم بِیه


جیای و تو روژ مرگم بِیه


.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1391ساعت 17:43  توسط حامد  | 

نسل ما نسل سوخته نیست.
این نسل گم شده، حیرانه. نسلی پر از آرزوی رفتن و پر از بغض برگشتن.
تسلی که مجبوره دوست داشتنی ها رو رها کنه تا شاید در دوردست ها زندگی آرامی در انتظارش باشه.
نسلی که برای داشتن کوچکترین داشته ها کوچ داده شده.
نسلی که باید زبان های غیر مادری رو یاد بگیره به خوبی زبان مادری.
و من از این نسلم. با تمام مشخصات این نسل. خواب های من هنوز بوی گذشته میده و من هنوز حیرانم در سرزمینی که همه لبخند میزنند، انسانها، طبیعت، دریا. در سرزمینی که زندگی با شادی جریان داره و تمام روز ها رنگی ست نه سیاه و سپید اما خاطرات من جای دیگری پرسه میزنه. خانه پدری .... چقدر دلتنگ توام


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 13:31  توسط حامد  | 

سلامتی دوستای بی معرفت که اگه نبودن نمی شد قدر دوستای با معرفت رو دونست . . .
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391ساعت 13:12  توسط حامد  | 

مطالب قدیمی‌تر